Page 187 - Afie-dar-mosht
P. 187
هروه بازن 185
دخترش در نامه منضم بنامه او مینوشت کنت دپولی دستور داده بود جز پسته زمینی
خوراک دیگری برای او نیاورند .سر میز آقای رزو که شدیدا دچار تصبات مذهبی شده بود
خواست از فولکوش استمزاجی کند و در مقابل ما خطاب باو گفت:
-ما میتوانیم پسر ارشدمان همراه ببریم و دو برادر کوچک او را به بابا وادبونکور
بسپاریم؟
اما فولکوش که یک بار تجربه تلخ خروج از لابل آنژری را چشیده بود و دیگر
نمیخواست آنرا ترک کند ازینرو گفت:
-چه فایده دارد که بچنین مسافرت کسالت آوری بیایم عزیزم!
پدرم که میدید نعمت غیر مترقبه ای که بر اثر مصاحبت با دختر جوان و زیبایی او
روی میآورد ممکنست از چنگش برود ،جواب داد:
-همسر عزیزم! برای اولین دفعه باید بمناسبت احتیاطی که درباره سلامت مزاج
خود بعمل آوردی بتو تبریک بگویم .حالا که تو نمیآیی پس من چه کسی را بهمراه ببرم؟
فولکوش که همه جوابها را قبلا حاضر داشت ولی یکباره حاضر نبود پرده از رویشان
بردارد محتاطانه جواب داد:
-باید در این باره کمی فکر کرد.
صبحروزبعدوقتیداشتیمصبحانهمیخوردیمبنابر رسمیکهازقدیمالایامدرمنزل
ما وجود داشت قرار بود فولکوش نتیجه تصمیم خویش را بما اطلاع داد .از مدتهایش
در خانواده ما رسم بود که عناصر موثر خانواده اخبار خوب و بد روز گذشته را :سر میز
صبحانه با هم مطرح میکردند و البته تعجبی نخواهید کرد اگر بگویم که اخبار بد معمولا
بیشتر و مقدم تر از اخبار خوب بود .بهر حال آنروز مادرم گفت:
-مارسل چندان خوب نیست و من نمی توانم اجازه بدهم که او بمسافرت برود.
مخصوصا که باو بیشتر از سایر برادرانش علاقه دارم.
لب و لوچه بوگندو آویزان شد و فولکوش برای رضای خاطر او گفت:

