Page 182 - Afie-dar-mosht
P. 182

‫‪ 180‬افعی در مشت‬

‫شکی نبود که مادام رزو جبهه متحد و متفقی را در مقابل خود میدید‪ .‬گویا این مسئله را‬
‫حس کرد ولی چیزی نگفت‪ .‬شاید بشما گفته باشم که او زن باهوشی نبود‪ ،‬فقط قوت اراده‬
‫اش گاه پیش چشمش را روشن میساخت‪ .‬ولی ناگهان چشمش بژان کوچولو افتاد که در‬

          ‫غیر از ساعت تفریح در جوار ما نشسته بود و بمجرد دیدن او فریاد برآورد‪:‬‬
                ‫‪ -‬نه! نه! من نمیخواهم بچه هایم مثل اراذل و او باش بار بیایند‪.‬‬
                      ‫ذریه برای بار دوم فداکاری شگرفی را متقبل شد و گفت‪:‬‬

‫‪ -‬خانم! این باربلیون کوچولو خیلی بامور مذهبی علاقه نشان میدهد‪ .‬من و آقای رزو‬
‫فکر کردیم که بچه های شما مصاحبی بهتر ازو نمیتوانند داشته باشند‪ .‬خودم بچه دهاتی‬
‫ای بیش نبودم و یادم میآید که یکی از خانواده های بزرگ و طنم لطفی کرد و بمن اجازه‬

                                           ‫داد که مصاحب بچه هایش باشم‪.‬‬
                                      ‫فولکوش کلام او را قطع کرد و گفت‪:‬‬
‫‪ -‬خوب‪ ،‬کافیست‪ ،‬نمیدانستم‪ ،‬اما خواستم چیز دیگری از شما بپرسم‪ .‬این ماهیهایی‬
‫که بچه هایم دارند سر شام میخورند از آنجا آمده است؟ من که خوراک ماهی بهشان‬

                                                               ‫نمیدادم؟‬
                            ‫‪ -‬تصور میکنم ژان در قصبه ماهی فروشی میکند‪.‬‬
                    ‫‪ -‬عجب کاسبی ای! بگویید ببینم پس زمستان چکار میکند!‬

                                              ‫‪ -‬شکار صحرایی میفروشد‪.‬‬
                            ‫‪ -‬یعنی پسرم شکار قاچاق میکند! خوب کافیست!‬
‫آقای رزو که ناگهان بهوش آمده بود غفلتا متوجه من شد وقضیه را از من سوال کرد و‬

                                     ‫منهم صریحا جوابش را دادم‪ ،‬آنگاه گفت‪:‬‬
‫‪ -‬آه ای کوچولوی معلون! پس تو فشنگهایم راکش میروی خرگوشهایی را که قرقشان‬

                                                     ‫کرده ام شکار میکنی؟!‬
‫من جواب مثبت دادم و فولکوش تصور کرد که فاتح شده است اما پدرم که شکارچی‬
   177   178   179   180   181   182   183   184   185   186   187