Page 194 - Afie-dar-mosht
P. 194

‫‪ 192‬افعی در مشت‬

‫میکردند و با اسفناج میپختند‪ ،‬میخورد‪ ،‬ولی پدرم که می دانست غمی جز خشونت رفتار‬
‫والدین خود در دل نداریم بطرز ابلهانه ای میکوشید محبت فرزندانش را بخود جلب کند‪.‬‬
‫پیرمرد باین منظور سعی زیادی میکرد و حتی وعده های گزافی میداد آدم نمیدانست‬
‫بکدام سازش بر قصد زیرا معلوم نبود اگر بخانه برگردیم یکی از وعده هایش جامعه عمل‬
‫بخود بپوشد‪ .‬قبل از آنکه بآنژر برسیم فردی شروع بحفظ کردن در وسش کرد‪ .‬ذریه در‬

                                                ‫سکوتمحضبپدرمگفت‪:‬‬
‫‪ -‬پیرمرد عزیزم! بهتر است کراوات دیگری نیز بزنید! زیرا کراوات فعلی تان چندان‬

                                                        ‫نمای خوشی ندارد‪.‬‬
                                                       ‫پدرم جواب داد‪:‬‬
‫‪-‬کمی مهلت بده بعد! ما که نمیخواهیم بخانه پرنس دوگال برویم و بعلاوه گویا با آن‬
           ‫صندوق گدائی ای که بهمراه داری مقصودت ازین حرف چیز دیگریست؟‬
                                            ‫بعد نگاهی بوی افکنده افزود‪:‬‬
   ‫‪ -‬تو هم اگر لباس مناسبی بپوشی بد نیست‪ .‬حوائجمان را باید از آنژر تهیه کنیم‪.‬‬
‫بآنژررسیدیموپنجدقیقهتوفقکردیم‪.‬کلیسایپلانتاژیهاشتماشاییاست‪،‬بناییبنام‬
‫خانه حضرت آدم دارد‪.‬عده زیادی طلبه و راهبه در خیابانهایش قم میزنند‪ .‬کشیشهای‬
‫جوان‪ ،‬طلاب علوم دینی‪ ،‬و اجتماعات مربط بآنها‪ ،‬در هر سو دیده میشوند‪ .‬روی گنبد‬
‫قبرستانش‪ ،‬فرشته ای سم کرده اند‪.‬آنژر شهری است که مردمش همه «متفکر» هستند!‬
‫بهتر است سمت راست را در پیش بگیریم این جاده ضمنا خیابانهای ساحل راست‬
                                                   ‫رودخانه مایننیزهست‪.‬‬
‫آقای رزو کیفش را بدست میگیرد و با هم داخل عمارت دام فرانسز میشویم‪ .‬این‬
‫عمارت درخیابان آلژاسواقعاست (عجب کلماتخوش آهنگی!) ضمن راهیک کراوات‬
‫و یک جفت کفش زرد رنگ میخریم زیرا فردی کفش زرد میخواهد و هر چه پدرم باو‬
‫توصیه میکند که کفش سیاه برایش بهتر است بگوشش فرو نمیرود و بعد عازم میشویم‪.‬‬
   189   190   191   192   193   194   195   196   197   198   199