Page 173 - Afie-dar-mosht
P. 173

‫هروه بازن ‪171‬‬

‫و ناگهان دو پا داشت دو پا قرض کرده بسرعت برق راه لابل آنژری را پیش گرفت‪.‬‬
‫ما با بهت و حیرت فراوان در انتظار او ماندیم و تصور کردیم که ممکن است برای انجام‬
‫دادن آزمایش بلابر انوار خویش رفته باشد‪ .‬آقای رزو که حوصله اش از غیبت او برآمده با‬
‫چوبدستی اش شروع باذیت جوجه تیغی کرد‪ .‬حیوان محتاطانه جمع شده بودند و گاهی‬
‫دل بدریا زده نگاه هایی بگاشوهای ما میانداخت‪ .‬بر اثر این نگاهها فهمیدیم که حیوان‬
‫مزبور جوجه تیغی اصلی نیست بلکه جوجه تیغی های معروف بدماغ خوک است که‬
‫حیوان شناسان آنرا نوعی از جوجه تیغی های معروف بدماغ سگ میشمارند‪ .‬حیوانات‬
‫مزبور در خاک رس لانه می کنند و شبها بیرون میآیند و درین اثنا شاندون از دور پیدا‬
‫شده و ما دیدیم که یک شیشه کوچک اتر و یک سطل مخصوص لااتواری در دست‬

                                           ‫دارد‪ .‬بمجرد شدن او پدرم پرسید‪:‬‬
                                 ‫‪ -‬لعنت بر شیطان! چکار میخواهید بکنید؟‬
‫اما شاندون بی آنکه بسوال پدرم وقعی بگذارد‪ ،‬در حالی که یک تصنیف مضحک‬
‫انگلیسی را زیر لب زمزمه میکرد‪ ،‬حیوان را گرفت و در سطلش گذاشت و شیشه اتر خود‬

                                   ‫را یکباره برویش خالی کرده سطل را پوشاند‪.‬‬
                                   ‫ذریه که قلبا از پرتستانها متنفر بود گفت‪:‬‬

                                                    ‫‪ -‬آخ بیچاره حیوان!‬
‫ولی استاد دانشگاه فیلادلفیاد سه دقیقه صبر کرد و بدون آنکه درباره عمل عجیب‬
‫خود بما توضیحی دهد سرپوش را از روی سطل برداشت و حیوان را که بکلی بیهوش‬
‫شده بود از آن بیرون کنید‪ .‬آن وقت یک سوزن مخصوص حشرات از جیب خارج نمود و‬
‫بروی قربانیش خم شد‪ .‬نقطه های کوچکی روی بدن حیوان شده بود پدرم ناگهان فریاد‬

                                                                  ‫کشید‪.‬‬
                ‫‪ -‬اوه کک‪ ،‬کک! پروفسور شاندون بفکر کک جوجه تیغی ها بود!‬
‫معما حل شد‪ .‬پروفسور قصد داشت کلکیون کک خود را تکمیل کند‪ .‬باید دانست که‬
   168   169   170   171   172   173   174   175   176   177   178