Page 168 - Afie-dar-mosht
P. 168
166افعی در مشت
ذریه گفت:
-دریز دم آخر کشیشی را بالین خود بخواند و از گناهانش توبه کند!
پدرم جواب داد:
-آری ولی او از این کار امتناع کرد و اظهار داشت که اطباء درباره و خامت اشتباه
میکنند و بزودی بخانه برخواهد گشت .منهم نخواستم باو بگویم که حالش واقعا خیلی
وخیم است .خوب بچه ها شب بخیر! من میخواهم بروم بخوابم .صلیب آهن را هم با
خود برمیدارم.
و رفت ،ذریه نیز که از احتمال مرگ مادرم بدون اجرای تشریفات مذهبی ناراحت شده
بود بدنبالش از اطاق خارج شد .ما سه نفر ،فردی بی بته ،ژان تغار آبگوشتی ،و مارسل
بوگندو با هم در اطاق ماندیم و وقتی هر دو خارج شدند مدتی با خشنودی تمام یکدیگر
را نگاه کردیم.
ای ارواح مقدس نیاکانم! ای اجداد بزرگوار لحظه ای صورتشان را بپوشانید و از
تماشای ما سه کودک غیر طبیعی چشم بپوشید زیرا ما خلاف کودکان دیگر هیچ محبتی
از مادرمان در دل نداریم و بدین جهت درست در موقعی تنها میشویم ،شور و هیجان
شگرف و در عین حال نفرت انگیزی در ما بیدار میشود ای بزرگواران خفته ،ما را تماشا
کنید زیرا لحظه ای پس از عزیمت پدرمان ،از خوشحالی دست بدست هم میدهیم و با
شوق و شعف بسیار شروع بخواندن این سرود (بند تنبانی) میکنیم.
فولکوش
میخواهد،بمیرد،
فولکوش،
میخواهد،بمیرد،
فولکوش
میخواهد،بمیرد...

