Page 169 - Afie-dar-mosht
P. 169
هروه بازن 167
اما ناگهان نیم باز میشود و یک جفت سبیل خاکستری داخل میگردد .گوش پدرمان،
آخرین مصراع شعر را مثل ضربت شلاقی شنیده است .فردی فریاد میزند:
-دکی پیرمرد برگشت.
اما در مجددا بسته میشود و سه نفری صدای پای پدرمان را در راهرو میشنویم .او با
قدمهایی آرام ،چنان گویی با پاشنه راه میرود ،دور میشود و ما احساس میکنیم ،که صدای
پای او ،واقعا صدای پای پیرمرد علیلی است.
البته فولکوش نمرد ،فقط یکبار دیگر عملش کردند .اما عفاف خانوادگی اجازه نداد که
کسی از عمل دوم او باخبر شود! فقط ده سال بعد فرزندان مرضیه اطلاع حاصل کردند
که زاهدان مادرشان هم ضمن مدت اقامت در بیمارستان عمل شده است طی این مدت
آقای رزو میدید که اعضاء بدن زنش ،متدرجا علیل و فاسد میشود ولی وقتی آنرا با او در
میان مینهاد فولکوش بطرز یکنواختی جواب میداد:
-نه من نباید بمیرم.
عاقبت جراح باو گفت:
-حال مادام رزو وخیم است و اگر کس دیگری غیر از او بودتا حال از معالجه اش
خودداری کرده بودم ،اما وقتی چنین اراده ای را درو میبینم امیدوار میشوم که شاید بتواند
از چنگ مرض خلاصی پیدا کند.
ما بتدریج باین مسٸله قانع شدیم که امری قهری در پیش است و فولکوش خواه-
ناخواه باید زنده بماند ،اما پیش خودمان حسابها میکردو حدس میزدیم که بازگشت او
بمنزل متضمن دوران نقاهت سخت و طاقت فرسایی خواهد بود و بنابراین ما تا مدتی
خواهیم توانست استراحت بکنیم .پدرمان هم بنوبه خود میکوشید ازین فرصت استفاده
کند ،ما در ایام غیبت مادرم طبق تعلیمات بوگندو رفتارمیکردیم و سانتی متر بسانتیمتر
بزرگ شده بودیم .بقول مهمانانی که بدیدار خانواده های فقیر میروند اگر کسی بعضلات
بازوی ما دست میمالید ،مشاهده میکرد که باصطلاح و«کمی بزرگ» شده است .اینکه

