Page 170 - Afie-dar-mosht
P. 170

‫‪ 168‬افعی در مشت‬

‫گفتم بقول مهمانان خانواده های فقیر‪ ،‬بآن جهت است که معمولا وقتی خاله خانباجی ها‬
‫بملاقات دوستان بی چیز خود میروند و به یال و کوپال پسر پا برشدشان دست میمالند‪،‬‬

     ‫میگویند که پسرتان «نیمه بزرگ» شده و می تواند ازین ببعد بپدرش کمک کند‪.‬‬
‫خوب‪ ،‬حالا ما چنین وضعی داشتیم و اگر فولکوش برمی گشت دیگر نمی توانست با‬
‫ما مثل سابق رفتار کند‪ .‬یکروز پدرم بخواهرش کنتس بارتولومی که برای ایجاد نظم و‬

                                    ‫ترتیب در لابل آنژری بآنجا آمده بود گفت‪:‬‬
‫‪ -‬فولکوش باید بداند که وقتی بخانه برگشت‪ ،‬نباید بکارهای خانه بپردازد زیرا رسیدگی‬

         ‫بکارهای خانه بزرگی نظیر لابل آنژری از حوصله دوران نقاهت او خارج است‪.‬‬
‫کنتس که گویا دلش میخواست موضوع صحبت را برگرداند؛ با لحن گرم و محبت‬

                                                            ‫آمیزی گفت‪:‬‬
                ‫‪ -‬پس چرا تا زنت برنگشته است‪ ،‬فرزندانت را بکالج نمیگذاری‪.‬‬

                                                       ‫پدرم جواب داد‪:‬‬
‫‪ -‬پانسیون ژزوئیت ها خیلی گران است و پل هم که اصلا میل ندارد صحبتش را‬

                                                                  ‫بشنود‪.‬‬
                                ‫‪ -‬مگر تو ابدا نفوذ کلامی در زندگیت نداری؟‬
‫کنتس این سوال را با لحن سرزنش آلودی کرد ولی آقایرزو بلافاصله سر صحبت را‬

                                                         ‫برگرداند و گفت‪:‬‬
‫‪ -‬عزیزم من و پل تجت شرایط خاصی ازدواج کردیم که بموجب آن ثروت و مکنت‬

                                       ‫پل در زندگی‪ ،‬انحصارا در اختیار اوست‪:‬‬
                                                ‫و عاقبت هم گرفته نشد‪.‬‬

‫ولی چرا باید عادلانه قضاوت کرد‪ ...‬تصمیمی گرفته شد‪ .‬آقای رزو همکاران خود را‬
‫در علم حشره شناسی بلابل آنژری دعوت کرد زیرا لازم بود که بعضی از مسائل لاینحل‬
‫را هر چه رودتر حل کند‪ ،‬بر اثر اشتراک مساعی ای که بین او و همکارش پرفسور شاندون‬
   165   166   167   168   169   170   171   172   173   174   175