Page 47 - Afie-dar-mosht
P. 47
هروه بازن 45
خدمتکار جواب داد.
_ امیدوارم که زهر نداشته باشد.
مربیهگفت:
_ فردی! نزدیک نشوید!
آشپز که زنی کر و لال بود جواب داد:
_ اوف! خدایا!
آبه بمن گفت:
_ بتو قول میدهم که اگر بمن نزدیک بشوی یکی از آن اردنگهائی...
مادربزرگ خطاب بمن افزود:
_ ببین جانم! این چیز نفرت انگیز را دور بینداز!
من باحالی مغرور و پیروزمند سلاح هولناک خود را بطرف عموی دفتر دارم دراز کردم.
عمو که فطرتا با خزندگان دشمن بود قدمی بعقب برداشت و همه از و تقلید کردند .اما
گویا مادربزرگ شجاعتر از همه آنها بود زیرا بعلت مادربزرگی بادی بگلو انداخت و بمن
نزدیک شده با کف دست ضربه شدیدی بحیوان نواخت و ناچارم کرد که ازو دست
بردارم .افعی بیحال روی پیشخوان عمارت افتاد و عمویم که از بیجان شدن او مطمئن
شده بود ،وحشیانه شروع بکو بودن او با پاشنه پا کرد بحدیکه وقتی او را مشغول کشتن
دوباره افعی دیدم بیاد معبود بزرگش سن میشل افتادم.
با آنکه دیگر خطر از من گذشته بود ،در طرفه العینی هفت هشت دست زنانه لخت و
عورم کرد و شروع بتجسس در اعضاء و مفاصلم نمود .اتفاقا تمام نقاط بدنم حتی قوزک
پایم سالم بود و کوچکترین اثر گزندگی در هیچ جایم دیده نمیشد .دوباره پیراهنم را بمن
پوشاند زیرا بهیچوجه شایسته نبود که یکی از افراد خاندان رزو ،در مقابل خدمتکارانش
برهنه بایستد ،ولو آنکه کودکی بیش نباشد .عمویم که تازه از سر کوبی افعی فراغت
حاصلکردهبودچونمجسمهعدالتوانصافباقیاف هایجدیواخموبمننزدیکشد

