Page 45 - Afie-dar-mosht
P. 45
هروه بازن 43
میمانست و در میانش ،آن زبان دوسر معروف میلغزید.
گوئی یکی از این زبانها برای آدم ،و دیگری برای حوا خلق شده بود.
باز میگویم که او را در مشت خود میفشردم زیرا این مسئله اهمیت دارد و مخصوصا
از لحاظ افعی بسیار اهمیت دارد .فشار بتدریج زیاد میشد و زندگی کم کم از دو چشم
اورخت برمیبست .بدنش نرم و ساکت میشد و مثل یک چوب موسی ( )۱در دستهایم
میافتاد .البته گاه از جا میجهید ،اما فواصل این جهید نها هر لحظه بیشتر میشد .ابتدا
بطور حلزونی میپیچید ،بعد مثل عصای کار دینالها بدنش راست میشد و بالاخره بصورت
علامت استفهام (؟) در میامد .من همچنان او را فشار میدادم .عاقبت یکی از علامات
استفهامی که او با بدنش رسم کرد ،بصورت علامت تعجب (!) در آمد ،راست و قاطع
ایستاد و نلرزید .دو یا قوت زرد چشمهایش خاموش شد و قطعات آبی رنگی شبیه تافته
لاجوردی آنرا پوشاند .افعی ،افعی من مرده بود و یا بهتر بگویم در نظر من که کودکی
بیش نبودم بصورت قطعه فلز آفتاب سوخت های درآمده بود که چند لحظه قبل ،آنرا در
پای سومین درخت چناری که در مجاورت پل قرار داشت پیدا کرده بودم.
من بیست دقیقه با او بازی میکردم و هر طور که دلم میخواست با او ور میرفتم و جسم
بی عضو و اندام او را که مطلقا رمقی بر تن نداشت میفشردم.
هیچ موجودی خوبتر از مار نمیمیرد ،این تکه گوشت ،خیلی زود ،تاب و توان خود را
از دست داد و فروغ زندگی در او فروخفت .از آن ببعد لجوجانه رنگ روشن و درخشان
شکمش را که سایر موجودات تا سر حد مرگ مایل بنشان دادن آن نیستند بمن نشان
میداد و کاریرا که حیوانات بخاطر عشق هم نمیکنند ،او میکرد.
من مشغول پیچیدن آن بدور قوزک پایم بودم که زنگ لابل آنژری صدا کرد و همه را
بصرف مربا خواند .آنروز قرار بود که ظرفی از مربای آلوزرد را تمام کنیم ،این مرباچهار
سال تمام در قفسه مانده و این حیث کمی فاسد شده بود اما بهرجهت خیلی بیشتر از
«ژله» های انگور فرنگی لذت داشت .این ژل هها بطرز نفرت انگیزی زیر نانهای مربا زده

