Page 46 - Afie-dar-mosht
P. 46
44افعی در مشت
قرچ قر چ میکرد .من بی آنکه وجود افعی را در پایم فراموش کنم ،با پاهای کثیفم شروع
بدویدن کردم .ایندفعه دم او را گرفته بودم و بطرز قشنگی تکانش میدادم
اما ناگهان صدای جیغی مرا از عالم تفکرات خویش بیرون آورد .مادمو ازل ارنشتین
لیون ،که دختر کی نیمه ترسو بود از پنجره فریاد کشید،
_ زود باش ولش کن!
و بعد با اندوه افزوده
_ آه! پسرک بیچاره!
من مبهوت ماندم ،عجب اتفاقی! صدای فریادها ،جیغها و نداهای متقاطع فراوان همراه
با صدای پای عدهای که دیوانه وار روی پلکان میدویدند بگوشم رسید« ،خانم! آقا! آقای
آیه! از اینطرف!» دیگران کجا هستند؟ صدای عوعوی کاپی سگمان را شنیدم .تا قوسها
بصدا در آمد( .در آنزمان کتاب بیخانمان را خوانده بودیم) و بالاخره مادربزرگ با آن کلاه
تارک دنیائی سفیدش پیدایش شد .او مثل همیشه پوتینی پوشیده بود و در حالیکه پیراهن
بلند و خاکستری رنگ معمول یاش را بر تن داشت ،ناگهان از دری که بمحراب افتخار باز
میشد بیرون پرید .در همان زمان عمه ترزیار تولومی ،کنتس دولامپیر و بالاخره عمویم
که بدفتر داری کلیسا اشتغال داشت از جانب راست ساختمان که کتابخانه در آن واقع
بود ظاهر شدند از سمت چپ یعنی از طرف جامه دار خانه نیز سر و کله کلفت ،آشپز و
مربیه کلیسا پیدا شد بالاخره تمام افراد فامیل با اعوان و انصارشان از منافذ بیشمار لابل
آنرژی که کمیشگاه بزرگی بود بیرون دویدند.
واقعا همه عناصری محتاط بودند! در فاصله کمی از افعی بدورم حلقه زدند و به بگو_
نگو پرداختند .حیوان همچنان دور انگشتهایم میگشت و حرکاتش کاملا نشان میداد که
فشار من فقط کمی او را بیحال کرده ولی همچنان زنده نگاهش داشته است.
عمه ترز پرسید:
_ مرده است؟

