Page 74 - Afie-dar-mosht
P. 74
72افعی در مشت
کسی از جا تکان نخورد و ما هم البته داشتیم گریه میکردیم .مادام رزو گفت:
_ پس ،اینست خوشحال یای از مراجعتم بشما دست داده! خوب ،بد نیست! من
نمیدانم چه کسی توانسته است مادر بیچاره این بچ هها را باینطریق به آنها بشناساند!
او جمله اخیر را خطاب بمرد خسته و کوفت های ادا کرد که بزودی دانستی پدر ماست.
او دماغ عظیمی داشت و چکمه دگمه داری پوشیده بود و پوستین سنگینی که یق های از
پوست سمور آبی داشت بر تن کرده بود و دو چمدان بزرگ در دستش مشاهده میشد و
روی این چمدانها هم از بس اتیک تهای مختلف بین المللی چسبانده بودند جای سالم
وجود نداشت.
پدر ما با صدای سنگینی چنانکه گوئی از صافی سبیلش عبور میکند گفت:
_ باشیدببینم بچ هها! چرا بمارسل سلام نکردید؟
راستی برادر کوچکمان کجا بود؟ در اثنائیکه بزرگترها دیگر خیالشان از حیث ما جمع
شدو مودبانهبخوشوبشپرداختند(آه،مبالغهنمیکنم!)مابجستجویبرادرکوچکمان
رفتیم و او را در پشت چمدان مسافری که شبیه پدرم بود پیدا کردیم .پسرک که گویا آدم
پرچان های هم بود وقتی ما را دید محتاطانه گفت:
_ آه برادرهایم شما هستید؟
فردی دستش را به طرف او دراز کرد ولی مارسل آنرا نگرفت در عوض چون از چپ و
راست مراقب پیدا کردن مادام رزو بود .دریافت که وی از دور نگاهش میکند .در همان
اثنا مادام رزو گفت:
_ بچ هها! هر کدامتان یکی ازین چمدانها را بگیرید.
چمدانی که نصیب من شد ،نسبت بسن من که هشت سال بیشتر نداشتم خیلی
سنگین بود .ولی پاشنه پائی که مادام رزو بساق پایم زد مرا وادار کرد که بهر صورتی
هست چمدان را بگیرم.
_ آهای تغار آبگوشت! می بینی که میتوانی چمدان باین بزرگی را بلند کنی؛

