Page 73 - Afie-dar-mosht
P. 73

‫هروه بازن ‪71‬‬

‫شدیم اما بزودی علاقه پیدا کردیم که تماشای ورود آن صد سال طول بکشد! بر اثر اتفاق‬
‫غریبی‪ ،‬واگنی که پدرو مادر ما در آن مسافرت میکردند‪ ،‬درست جلو ما ایستاد‪ ،‬یکجفت‬
‫سبیل کفت و یک کلاه بزرگ بشکل کر‌ههای پنیر از پشت شیشه پیدا شد‪ .‬بسر گذاشتن‬
‫چنان کلاهی در آنزمان سخت رایج بود بطوریکه مادموازل تا چشمش بآن افتاد‪ ،‬مثل آنکه‬

                                                ‫سوزنی را با تزریق کند گفت‪:‬‬
‫_ فردی! دستهایت را از جیب بیرون بیاور! اوهوی تغار آبگوشت تو هم راست بایست‪.‬‬

                     ‫اما شیشه واگن پائین آمد و ندائی از زیر کلاه پنیری گفت‪:‬‬
                                 ‫_ مادموازل! جلو بیائید ‌ولوازممان را بگیرید!‬

            ‫ارنشتین نیون قرمز شد و بلافاصله در گوش کنتس بار تولومی گفت‪:‬‬
                                 ‫_ مادام رزو تصور میکند که کلفت او هستم!‬

‫ولی آنکار را انجام داد‪ .‬مادرمانبا خشنودی تمام لبخندی زد که دو ردیف دندانهای‬
‫طلایش نمایان شد و ما از روی سادگی که داشتیم تصور کردیم بما لبخند میزند‪ .‬آنوقت‬

         ‫با شعور و شف فراوان بطرف در واگن رفته خود را بر روی پاهایش انداختیم‪.‬‬
                                 ‫_ آخ صبر کنید پیاده بشوم‪ .‬آخ صبر کنید!‬

‫درست در همان لحظ ‌های که ما را از خودش دور کرد‪ ،‬بنظرمان رسید که چند فحش‬
‫آبدار نیز بما داد بعد مثل اینکه متوجه شد ما معنی الفاظ او را فهمید‌هایم‪ ،‬برای آنکه‬
‫محبتش را به ما ابراز کند دسهای دستکشدار خودش را از چپ و راست بدور گردنمان‬
‫حایل کرد ولی بعوض آنکه در آغوشمان بگیرد کشیده محکمی بزیر گوشمان نواخت‬
‫بطوریکه اجبارا بر زمین افتادیم و ضمنا فهمیدیم که این کشیده را کسی باید بزند که در‬

                                ‫کشیده زدن مهارت داشته باشد عمه ترز گفت‪:‬‬
                                                                ‫_ اوه!‬

                                                 ‫خانم مادرما جواب داد‪:‬‬
                                                     ‫_ چه گفتید عزیزم!‬
   68   69   70   71   72   73   74   75   76   77   78